زمستان 90 ی کار تئاتر اجرا شد, سالن هنرمندان فرهنگ سرای طوبای بندرعباس.
"بلندترین جای دنیا" بی کلام, خشن. تنها با بدن و اندک ابزار صحنه.
بعدها اتللو را دیدم از خانم تهرانی, روایتی بی کلام از شکسپیر.
تصمیم گرفتم درباره این اثار - ک بیش تر با بدن و کم تر با زبان و کلام با مخاطبش سخن می گوید- کمی بیش تر بدانم. بد ندیدم در این باره - و موضوعات دیگر - گپ و گفتی داشته باشم با ایسا صادقی کارگردان نمایش "بلندترین جای دنیا".
ب زودی حاصل این گفت گو را در همین رسانه خواهیم دید.
مم نون
ب چپ و راست ربطی ندارد یا حتا زیر و بالا. مسئله اصلن چشم هم نیست. تمام حرف من این است چرا من ک کمبود عشق دارم – و این موهبت کمی نیست در این روزگاران – باید در گوشه خانه هرز بروم؟! حالا این ب کنار. شما فرض کن اگر این جا ممالک خارجه بود, ب همین راحتی تمام می شد. ن, عزیز من! این تازه شروع یک داستان هیجان انگیز بود. ن این ک داروخانه اصلی شهر 7 عصر نشده, تعطیل باشد؛ و تنها موجود کمعشقی با دُز زیر 8.9, 9 در شهر لنگ یک عدد قرص پایین نگهدارنده عشق باشد. خنده دار است. از ان هایی ک از گریه غم انگیز تر است! خدا از سر تقصیرات تان بگذرد.
ادامه دارد...
فروردین 92
پ.ن: لینک قسمت اول را اینجا ببینید.
راستش اول سلام اقای رییس

عکس از شهاب آب روشن
سال نو شما هم مبارک. همان اول بروم سراغ اصل مطلب. چون شما بزرگ ترید می پرسم, بالاخره معلم بوده اید! چرا شهر ما باران ک می اید تبدیل می شود ب دریاچه! درست ک دریاچه کنار دریا زیبایی دیگری دارد, اما شاید ما فقط خیابان و کوچه و پارکنیگ و ... اصلن شهرسازی معمولی و درخور یک شهروند درجه ی معمولی می خواهیم همین. شاید یک مقدار ب این فکر کنید ک ما هم شهروندیم ب خدا. شاید ما هم مثل همان پای تخت نشین ک ن, مثل همان شهروندان دیگر ِ عزیز سایر شهرهای عزیزمان ک مردمش حتا ب اندازه ما ساده و خون گرم نیستند, دل مان یک شهر ساده و معمولی می خواهد, ن شهری درخور درامدهای خود!! ما ب شهری "سمت فردا" فکر هم نمی کنیم. ن ب خدا ما حتا ساده تر از انیم ک شما با کمال خون سردی ساحلش را ویران کنید و ما هم بگویم چرا؟؟ ن, ما فقط یک شهر ساده می خواهیم. شهری ک هنگام باران, بتوانیم در خیابان هاش قدم بزنیم. یا حتا فقط ساحلی داشته باشیم برای قدم زدن, و این ک زیر افتاب پاهامان را در اب دریا بزنیم...
ما این قدر مهربانیم ک از شما نپرسیم چرا از هزینه ای ک ما برای ساخت شهرمان می دهیم, شما عکس و امضای خودتان را می گذارید در دید میهمانانی ک امده اند خرید.
ما ان قدر خون گرمیم ک نگوییم, خجالت نکشیدند پل روگذر/زیرگذر را برای شهر فردا می دانند, یا پلاژ بانوان!!
-ب خدا این جا هم اینترنت و ماه واره هست.-
ما ان قدر ساده ایم, ک حالا ک بیش از 14 ماه از حادثه ی دریایی هرمز و مرگ ان عزیزان ِ مهمان و بعدترش تعطیلی ِ تردد شناورهای کوچک – قایاق های معمولی و اتوبوس های دریایی- می گذرد, باز هم نپرسیم سرنوشت مردمانی ک چنان داغ دار شدند یا بی کار, چ شد؟!
ما ساده تر از انیم ک شما فکرش می کنید یا خودمان حتا. ولی این رسمش نیست. ب خدا ما هم بزرگ می شویم. می رویم مدرسه. ان وقت توی مدرسه چیزهایی را ک در کتاب های غیردرسی می خوانیم یاد می گیریم. ان وقت...
راستی این روگذر/زیرگذر رسالت شرم گین شده. نگاهی بیاندازید در چهره اش می توان دید!
فروردین 92
ام شب اخرین شب تعطیلات نوروزی منه -تعطیلاتی ک از 9 فرورودی شروع شد- امیدوارم خدا ام سال رو ب خیر کنه.
شب و روز همه مون بخیر...