X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1395

(برای) پنجم


تی وی


تی وی روشن بود. طبق معمول ِ این ساعت، روی کانال یک. اخبار ساعت 14 شروع شد.

بحران اقتصادی غرب. حضور مردم و شلوغی بازار برای خرید عید فطر. همزمان از بیرون صدای بدموقع معدن کهنه شنیده شنیده می شد. با ان بلندگوهای معروف. انگار ماموریت داشتند حتمن و قطعن استراحت همه را ب هم بزنند. در مقابل ب مثل، ولوم تی وی بالا رفت. اعتراض مردم فرانسه ب یک چیزی. یاداوری خاطرات جنگ و دلاوری ها و فداکاری های رزمندگان.

هنوز مصاحبه ارشیوی با دومین شهید تمام نشده بود چشمهاش تغییر کرد. بدنش شروع کرده بود ب لرزیدن. کمتر از 10 ثانیه ب زمین خورد. کف ازدهانش بیرون می امد. مثل ادم هایی ک در فیلم ها شیمیایی می شوند.

میهمان بود. از دیروز امده بود و تا فردا می ماند. غیر از سارا ک خود را برای کنکور اماده می کرد و میهمان عزیزشان ک حالا کف در دهان کف اتاق دراز کشیده بود کسی خانه نبود. شنیده بود ک بین دهان کسی ک رعشه می کند یا تشنج و از این دست، چیزی می گذارند. نیز می دانست در هر حادثه و قبل از هر چیز باید ب شرایط مسلط بود. ترسیده بود. خیلی.

اقای بهبودی الان سال هاست نمی تواند ب خوبی تکلم کند.



فرورودین 95



برچسب‌ها: تشنج، میهمان، تلویزیون
جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1395

(برای) چهارم


 متن زیر در فضای مجازی منتشر شده ک از طریق یکی از دوستان به دست من نیز رسید. بد ندیدم با هم مروری ب متن داشته باشیم.


در باب لمپنیسم 




کارل مارکس در ایدئولوژی آلمانی مفهومی به نام لمپن پرولتاریا را معرفی می کند لمپن ها دسته ای از مردم هستند که از طبقه خود فاصله گرفته و دیگر خود را متعلق به آن نمی داند و نیز در امر تولید دخالتی ندارند و به زعم مارکس دلالان و گدایان و کلاهبرداران از این قماشند تا سالیان سال مفهوم لمپنیسم با افرادی چون شعبان بی مخ ها اراذل و اوباش تبهکاران و قماربازان و فواحش و ... گره خورده بود اما امروز این مفهوم دستخوش تغییری بس بزرگ شده است .

طبق تعریف مارکس لمپن کسی است که خود را متعلق به طبقه خویش نمی داند و در تولید دخالتی ندارد با این حساب ما با طیف گسترده ای از لمپن ها در هر کسوتی سروکار داریم یعنی لمپن کسی است که در حقیقت فقیر است اما به این فقر ، فقر فرهنگی هم اضافه می شود مثلا حسرت پولدار شدن با کلاس شدن و تظاهر به ثروتمند بودن خود از مظاهر لمپنیسم است به برکت تفکر مثبت این روزها همه به جای تولید ( در مفهوم عام به معنای تولید کالا ، خدمات و اندیشه ) در پی راه های میانبر هستند یعنی شما برای این که ثروتمند شوی باید مثل ثروتمندان رفتار کنی خوب این دقیقا یکی از حقه های جامعه سرمایه داری برای تشویق به مصرف بیشتر است دغدغه های طبقه کارگر( که امروز کاملا این مفهوم تغییر پیدا کرده و کارگر هر کسیست که در امر تولید دخالت دارد) باید دفاع از منافع طبقه اش باشد با توجه به این تعریف حتی نویسنده و روشنفکری که از طبقه خویش سخن نمی گوید یک لمپن است نمود بارز این لمپنیسم در تضاد رفتاری روشنفکران نیز گاها به چشم می خورد این که روشنفکری باورهای سنتی را ابزاری در خدمت تحمیق توده ها می داند ولی در زندگی شخصی خود دقیقا از همین ها بهره می جوید ( تضاد حرف با عمل ) خود نمونه ای از رفتار یک لمپن است.

لمپن های امروز دیگر قمه و قداره به کمر نمی بندند فحش های آبدار هم نمی دهند اما خائن به طبقه خویشند یک لمپن ممکن است رفتاری اعتراضی داشته باشد اما این اعتراض در قالب شورش و هتاکیست نه یک عمل آگاهانه و برای تغییر . نمونه رفتاری که در قالب مثلا حمایت از مردم فرانسه و بلژیک کاربران شبکه های مجازی عکس پروفایل خود را به پرچم این کشورها تغییر می دهند یا با شنیدن خبر بیماری استاد شجریان کمپین های حمایتی درست می کنند مصداق بارز لمپنیسم است یعنی مطرح کردن خود به هر نحو! زیرا هیچ انسانی از کشته شدن یا بیمار شدن یک انسان دیگر خوشحال نمی شود اما این که شما مسائل اصلی طبقه خودت را به فراموشی بسپاری و با نمایشی درپی نشان دادن فرهیختگی خود باشی قطعا رفتاری لمپنانه است مثلا حق برگزاری یک کنسرت یکی از حقوق بدوی انسانیست و شجریان از کنسرت همنوا با بم به این طرف کنسرتی در ایران نداشته است و هیچ کس به این موضوع اعتراضی نکرده اما هم زمان با بیماری ایشان همه عکس پروفایل خود را به شجریان تغییر داده اند!

با این تعریف در حقیقت هر هنرمندی که دغدغه اجتماعی ندارد لمپن است . لمپن ها ابزار خوبی برای سرمایه داران و دولت های توتالیتر هستند آنها چون فواحش نرخ دارند و در انتظارند که کسی این نرخ را پرداخت کند تا در همان جبهه شمشیر بزنند لمپن ها شیفته تایید هستند باید برایشان دست بزنید مرام گذاری و آئین زندگی انگلی بی شک از ابداعات ایشان است. برای یک لمپن فرقی ندارد که چه چیز و چه کسی را تایید می کند آنچه به او نفع می رساند خوب است آنچه بتواند بفروشد ، معامله می کند یعنی فرقی ندارد که کتاب می فروشد یا ملکی در شمال شهر ، حزب باد است و ...

و کلام آخر این که  لمپنیسم درد امروز جامعه ماست .لمپن ها بی درد هستند دلشان جز به حال خود به هیچ چیزی نمی سوزد و در پس نمایش های دلالانه شان خود شیفتگی و دلواپسی موج می زند . و سوال این جاست که ما چه سهمی از تولید داریم ؟ ما چقدر به تعریف لمپن نزدیک هستیم ؟




محسن الوان ساز 

 * پیشاپیش از جناب الوان ساز بابت بازنشر بی اجازه  این مطلب عذرخواهی می کنم.


برچسب‌ها: لمپنیسم
پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395

(برای) سوم


مدارا

کتی و بچه هاش چشم و فکر دیدن کسی را نداشتند. گوشه ای می نشستند و خوش و خرم همدیگر را می مالیدند و ب دنیا و خوبی هاش فکر می کردند. اما رقیب امده بود.

نگاه ب نگاه ک رسید چاره ای برای کتی نماند. علارغم این ک بعد از تولد دوقولوها فقط ب تساهل و ارامش فکر کرده بود ولی تعیین قلمرو شوخی بردار نیست.

بچه ها ب گوشه ای رفتند و ب دقت مشغول تماشا شدند. باید همه چیز را خوب ب حافظه می سپردند. ب زودی خودشان با ان دست و پنجه نرم می کردند و تاریخ را ادامه می دادند.

رقیب، تنها و بی هم­راهی کسی، شروع کرد. صدا برابر صدا. از ان خرناس واره های ناله ای ک ارام ارام ضربه های فیزیکی چاشنی­ ش می شود و بعد هم ضربه می شود حمله. سیاه در زرد. زرد در سیاه. زرد در سیاه. سیاه در زرد.

صدا ک بالا رفت و گلاویز شدن شروع شد، از پشت پنجره باغ­چه را نگاه می کردم. یاد سوالی افتادم ک سال ها قبل از باغ­دار روستا پرسیده بودم: گربه سیاه ب اندازه گربه زرد، گربه هست؟

 

 

فروردین 95



برچسب‌ها: مدارا، قلمرو
چهارشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1395

(برای) دوم


الکی

خوب ک فکر می کنم می بینم انگار همه مون افتادیم توی یک بازی ک ن قاعده ش رو می دونیم ن زبان بازی رو بلدیم. البته ک برا خاطر بودن توی بازی الکی خوشیم. مثلن دانشگاه رفتن و ولع گرفتن مدرک. یا حتا همین حضور در فضای محازی. شما را نمی دانم ولی من اول وارد دنیای مجازی شدم بعد کم کم دارم ب قوانینش پی می برم - حالا ک دیگر فاصله گرفتم از این مجاز - انگار باید حتمن همه مان این مد داشتن مدرک یا بودن مجازی و هر بازی دیگر را بپذیریم. حتا ارتقا هم بدهیم لایک بگیریم و لایک و شیر کنیم. این ک دانشگاه محیطی برای جستن دانش ست بر هیچ کس پوشیده نیست و یا این ک مجاز، فاصله رسیدن ب اطلاعات را کم کرده. اما مسئله این ست ک روزی ک گمان کردیم مدرن و رفاهش یعنی رضایت و ملاک خوش بختی، فقط دنیا برای ان هایی ب کام شده ک چشم شان بر واقعیت بودن بسته شده. این ک پشت ذهن من - می توانید بی هیچ نگرانی بخوانید ایدئولوژی - چیست و چ می گوید خلاصه می شود در بودن در بازی دوران جدید. بازی ای ک ب کمک تک تک ما ادم های نادیدنی در بازی معنا می یابد. من بدون دیدن کلیتی ک در کنار من های دیگر قدرت می یابد ارام ارام حذف می شوم و می شوم یکی ک درون بازی راه می رود لذت مصنوعی را کیف می کند. کاش تجربه ای دیگر را قدرت ظهور می دادیم.


فروردین 95



برچسب‌ها: الکی، مجازی، بازی
سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395

(برای) یکم


مثلن دیباچه:

برای تعطیلات امسال، نوروزنامه ای ترتیب داده شده شامل 13 متن ک در ایام تعطیلات نوروز ب حضورتان ارائه می گردد. برخی از این مطالب نیاز ب ویرایش دارند.

بیشتر مطالب نوروزنامه در پروژه دیگری استفاده خواهند شد.




حسرت


یک روزهایی می شود ک یادت می اید چیزی نیست. یک چیزی کم ست. راستش همیشه فکر می کرده ام این دنیا یک چیزی ش کم ست و خب، دنیایی ک یک چیزی ش نیست ادم هاش هم یک چیزشان گم ست. 

ادم هایی ک زرنگند خیلی سریع خودشان را می چسبانند ب ادااطوار دیگر ِ دنیا جای خالی ش را پر می کنند. ان های دیگر تا اخر نمی فهمند چ شد و گم می مانند. بضی ها مان هم کلن نفهمیده می رویم از دنیا.

دقت کرده اید وختی خوش و خرم توی خیابان راه می روید، یک درختی می بینید ان گوشه ی کوچه ی پشتی، یا کوچه پشت ترش، داخل حیاط یا دم در فلان خانه ک رنگ درش زرد، سبز یا هر رنگ دیگری ست و رد سنگ ِ جای زنگ روی ان هست یا، یا نیست... یک هو دلتان خالی می شود. دلتان می رود یک جایی ک معلوم نیست کجاست ولی هست و توانسته خودش را وسط این همه چیزهای دنیای شما بفرستد توی چشم تان و ب باهانه ان درخت ک هرجایی می تواند باشد جا خوش کند.

سارا ک رفت چشم هام خشک شد. چشمه چشم هام. ارتباط دلم با چشم ها قط شده بود. هیچ کدام، چشم دیدن ان یکی را نداشت. ن دل کوتاه می امد ن چشم. این وسط من بودم و ن بودن سارا.


فروردین 95 



برچسب‌ها: حسرت، نوروزنامه
<<      1      ...      3      4      5      6      7      ...      77      >>